قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

779

تاريخ الفي ( فارسى )

برابر عترت پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، درآورده‌اى . نه از خلق و نه از خدا هيچ شرم و حيا ندارى . عمر سعد زمانى سر در پيش انداخت ، پس سربرآورده گفت : اى برير بيقين مىدانم كه هر يكى با ايشان قتال كند و حقوق ايشان را غصب نمايد جاى او جحيم و جزاى او عذاب اليم بود . امّا ترك ملك رى نمىتوانم كرد و دل از حكومت و ايالت برنمىتوانم گرفت . برير گفت : اى پسر سعد ، هركه هوس ملك رى كند هر آينه بساط خدمت حق طى كند و مركب سعادت به تيغ شقاوت پى كند و مرد نيكبخت عاقل اين كارها كى كند ؟ پس برير از پيش او نااميد بيرون آمده آنچه ميان او و پسر سعد گذشته بر عرض امام حسين ، عليه السّلام ، رسانيد . امّا شمر بن ذى الجوشن چون شنيد كه عمر سعد در شب ملاقات امام حسين ، عليه السّلام ، كرد فى الحال به كوفه رفت و با پسر زياد گفت كه : ميان حسين و عمر سعد رسل و رسائل است تا آنكه شبها با يكديگر ملاقات نموده تدبيرها مىانديشند . ابن زياد از اين سخن در غضب شد و نامه‌اى نوشت به عمر سعد كه : « من تو را به محاربهء حسين بن على فرستادم نه به مصاحبت او . اكنون مىشنوم كه شبها با يكديگر صحبت مىداريد . اگر همانا اين كار از دست تو برنمىآيد منشورى كه به تو نوشته‌ام باز فرست و سپهسالارى لشكر را به شمر بن ذى الجوشن گذار . » چون نامهء ابن زياد به عمر سعد رسيد بسيار اندوهناك شده دل بر حرب امام حسين نهاد . در روضة الصفا آورده كه امام حسين ، عليه السّلام ، پيش از جنگ به چند روز به عمر پيغام فرستاد كه اى پسر سعد با من يكى از سه كار بكن . اوّل آنكه بگذار تا به وطن خود مراجعت كنم و اگر در اين باب مناقشه دارى مرا مانع مشويد تا پيش يزيد رفته دست به دست او نهم تا در شأن من هر حكمى كه خواهد كند ، يا آنكه رخصت دهيد تا به جانبى بدر روم و در يكى از ديار اسلام همچون يكى از مسلمانان باشم . و در كامل التواريخ مسطور است كه عقبة بن سمعان مىگفت كه من مصاحب امام حسين ، عليه السّلام ، بودم از مدينه تا مكّه و از مكّه تا كوفه ، و از ملازمت ايشان در اين مدّت اصلا جدا نشدم تا آن زمان كه شهادت يافت و هرچه مخالفان مىگفتند مىشنيدم . به خدا سوگند كه هرگز از امام حسين [ نشنيدم ] كه گفته باشد « مرا بگذاريد تا پيش يزيد روم و دست به دست او بگذارم تا هرچه حكم كند » يا گفته باشد كه « مرا بگذاريد تا به طرفى از اطراف زمين خدا روم و همچو ساير مسلمانان باشم » . آرى چيزى كه امام حسين گفته غير از اين نبود كه : « چون نقض عهد نموده بيعت مرا شكستيد بگذاريد تا به وطن خود مراجعت نمايم » . القصّه ؛ چون عمر سعد ملتمس امام حسين ، عليه السّلام ، را معروض ابن زياد گردانيد ابن زياد گفت كه : حسين پيش يزيد رود تا آنجا هرچه دانند باهم قرار دهند . و ستايش عمر سعد كرد كه عمر سعد مرديست ناصح به امير خود و مشفق بر قوم خود . امّا در اين اثنا شمر بن